عاشق به عشق نرسیده

به سلامتی اونو یارش...منو یادش.....

مردانه که گریه کنی کدام زن میخواهد آرومت کند مردانه که بغض کنی چه زنی توانایی آروم کردنتو داره مرد که باشی نمای یک کوه رو داری مغــــــــرور  غمــــــگین  تنـــــها

 


نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 23:22| توسط | ارسال نظر(2) |

 

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم! دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟ پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟ دختر : واااای... از دست تو!!! پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

... د: اه... اصلا باهات قهرم. پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟ د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟ پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا . د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟ د: لوووووووس... پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها ! د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟ پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من! د: من از دست تو چی کار کنم... پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!! د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه. پ: صفای وجودت خانوم . د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره! پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...! د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟ پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی! د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من. پ: ... د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟ پ: ...... د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن... پ: ......... د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم... پ: خدا ن... (گریه) د: چرا گریه می کنی...؟؟؟ پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟ د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند. پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟ د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما . پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم . د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟ پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم. د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد. پ: ... د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟ پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!، یک شیشه گلاب! و یک بغض طولانی آوردم...! تک عروس گورستان! پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...! اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم. نه... اشک و فاتحه نه... اشک و دلتنگی و فاتحه نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور... امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که... آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من.... دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...! نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...! بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 20:10| توسط | ارسال نظر(0) |

10.jpg

بعضــــــی وقتا چیـــــــزی مینویسی فــــــقط برای یک نفـــــــر
امـــــــا دلت میگیرد

وقتی یـــــــادت می افتد که هـرکسی ممکن است بخــــــواند
جــــــــز آن یک نفـــــــــر. . . .


نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 20:02| توسط | ارسال نظر(0) |

 

 

خدایا

 

تنها نگذار....

 

دلــــی را که هیچکس

 

دردش را نمیفهمد

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:59| توسط | ارسال نظر(1) |

 

http://ap5.persianfun.info/img/92/5/Namayeshe%20Ehsas%2015/11.jpg

 

 

كاش بودنها را قدر بدانیم

 
به خـــــدا قسم
 
نبودنها
 
همین نزدیكیهاست . . . !

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:58| توسط | ارسال نظر(0) |

 

 

 

چـــه شـــده ای دل دیـــوانـــه ؟!!
هـــوایـــش کـــردی؟!!
بـــا دو چشمـــان پـــر از اشـــک صـــدایش کـــردی؟!!
گفتـه بــودم کـه دلـش مـــعدن بـــی مـــعرفــتیست . . .
تـــو نشســـتی و دلـــت خـــوش به وفـــایش کـــردی؟!!!
 

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:56| توسط | ارسال نظر(0) |

 

از من خواست حلالش کنم....!!!

 

همان کسی که....

 

با بی رحمی...

 

محبت هایم را حرام کرده بود....!!!

alone_girl.jpg


نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:51| توسط | ارسال نظر(0) |

 


نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
| ساعت 17:52| توسط ارمان| ارسال نظر(0) |

ترکم کردی,تنهایی ســخت بود ... همدمی انتخاب کردم بنام  سیــگار ...!!

با همدم همه جا رفتم,دیگر کسی مرا حساب  نمیکرد!!

داشتن یار تقاص دارد؟؟

مگر تؤام یار نداری؟!

چرا مرا بدبـــخت خطاب میکنند و تورا خوشـــبخت..؟! 

                                                                                 


نوشته شده در سه‌شنبه 09 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:04| توسط ارمان| ارسال نظر(1) |

 

نه بغضی .. نه فریادی ..فقط صدای چیک چیک باران می اید!

 

این منم که روی وسعت دل زمین میگریم...!

 

 


نوشته شده در سه‌شنبه 09 اردیبهشت 1393
| ساعت 19:02| توسط ارمان| ارسال نظر(0) |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران